عشق جاویدان نوشته محمد هاشم انور
ادامه داستان
كريستينا به كنج سنگ نشست و آهي كشيده و گفت:
_ سهراب...! بسيار دق آورديم... پشت اعضاي خانوادیم دق شديم... اينجه بری خدمت كدن آمديم... خو دور از خانواده سخت ميگذره... هر روز و هر دقيقه ره حساب ميكنم؛ تا وقت خدمت مه پوره شده دوباره به وطن خود بروم... اونجه همه خانوادیم ميباشن... مه اونهاره بسیار... زیاد... زیاد دوست دارم.
سهراب با دقت به چشمان زیبا و لب های نازک او میدید؛ از حرکات موزون و ژست دوست داشتنی او حظ میبرد. سهراب همان طوری که به او میدید وبه سخنانش گوش ميداد، گفت:
_ مه آرزو ميكنم؛ كه هيچ وقت، دوره خدمت تو ختم نشه؛ تا اينجه بماني... مه از ملاقات کردن همراي تو خوش شده و حظ ميبرم... ده ای پنج ماه که همرایت گپ زدیم، محاوره انگلیسی مه بسیار خوب شده... مه دعا ميكنم؛ تا تو بري هميشه اينجه بماني.
كريستينا سرش را جنبانیده و با هیجان و تردد گفت:
_ ايطو دعا نكو... مه اينجه دور از خانواده زنده گي نميتانم... تو دوست خوب مه هستي... ده اي چند ماه از گپ زدن با تو بسيار چيز ها فهميدم... مه ده باره زنده گي مردم افغان... بدبختي هاي مردم غیور، با شهامت و بيچاره افغان... آرزوي آنها به خاطر برقرار شدن صلح و امنيت ده كشور شان، رسم و رواج هاي سنتي مردم افغان و... زياد فهميدم. وقتي به خانه خود رفـتـم، ده باره مردم افغان يك كتاب نوشته ميكنم... ده كتاب از دوست خود ياد ميكنم... مه از سهراب هم نوشته ميكنم.
سهراب با شنيدن سخنان كريستينا مأيوس شده و در دلش احساس درد كرد. او نمي خواست؛ تا كريستينا دربارهء رفتن خود بگويد. او چندين بارتصمیم گرفـتـه بود؛ تا از عشق و محبت خود به او بگويد؛ ولي شرم و حيا مانع اظهار محبت او گرديده بود. امروز خواست او را از محبت خود با خبر سازد. او حدس زده بود؛ كه كريستينا هم او را دوست دارد؛ از قصه کردن ها و اندازهء دوستي او نسبت به خود ميدانست؛ او درک کرده بود؛ که کریستینا از جان و دل، او را دوست دارد. او می اندیشید؛ در صورتی که کریستینا دوستش نداشته باشد، چطور همراه با او در هفته چند مراتبه چکر زده و درد دل میکند. اگر دوستش نداشته باشد، چطور در مقابل همه او را از کاغوش بیرون میبرد. پس چرا پهلو به پهلوی او راه رفته و از عمق دل میخندد. سهراب در فكر این بود؛ كه چطور و از کجا گپ را آغاز نموده و از عشق و محبت خود به كريستينا بگويد. او مصمم گشت؛ كه امروز بايد به او پيشنهاد ازدواج نمايد. درين وقت به زنده گي خود انديشيد. او به قريه خود رفت و خانهء محقر شانرا ديد. پدر و مادر، برادر و دو خواهرش را ديد. گاو و گوسالهء شانرا در كنج حويلي ديد. سهراب با به ياد آوردن زنده گي خود پشيمان شده و با خود گفت؛ كه نبايد اظهار محبت كند. او انديشيد؛ كه عـشقـش بايد چون یک راز، مدفون درقلبش باقی بماند. سهراب به يكباره گی به فكر ديگري افتاد. او با خود گفت؛ كه خودش ميتواند با كريستينا به ملك و وطن او برود. او میتوانست؛ که با کریستینا در وطن او زنده گي نموده و محبت خود را حاصل کند. ازاين فكر و اندیشه خوشش آمد. دراين وقت كريستينا با دستش به شانه او زده گفت:
_ دوست...! كجا رفتي...؟ پنج دقه اس؛ كه تره ميـبـيـنم... تو غرق ده تخيلات خود شدي... تو به چي فكر بودي... ني كه عاشق هستي...؟ سهراب راستي نگفتي؛ كه تا حال كسی ره به همسري آينده خود انتخاب كدی و يا خير...؟ لطفاً قصه کو... از عشق خود بگو...؟
سهراب به خود آمد. از سوال كريستينا تكان خورد و نا خود آگاه گفت:
_ هان... مه عاشق شديم... مه ديوانه وار كسي ره دوست دارم... مه همسر آينده خوده انتخاب كديم... تو بگو كريستينا... بگو؛ كه آيا تو هم گاهي عاشق شدي...؟ آيا همسر آينده خوده انتخاب كدي...؟
كريستينا قاه قاه خنديده و گفت:
_ چقدر جالب اس...! از دوستي ما، ماه ها ميگذره؛ ولي يكي دگي خوده نشناخته و از زنده گي همديگر هيج نميدانيم. سهراب...! مه دو بار عاشق شديم... مه دو نفره ديوانه وار دوست دارم... مه به خاطر زندگي پر سعادت آينده آندوحاضر هستم؛ كه جان خوده بتم.
سهراب به تعجب شد. او يقين كرد؛ كه يكي از آندو خود اوست؛ ولي حريف دومي كي خواهد بود. اين دو عشق و محبت كريستينا خوشش نيامده با قهر و تندي گفت:
_ كريستينا...! ايطو گپ نزن... آدم نميتانه عاشق دو نفر شوه و دو نفره دوست داشته باشه... اي امكان نداره. از اي گپـيـت بوی خون میایه کریستینا...! ما افغانها عاشق دو نفر شده نمیتانیم. از ای گـپـیـت خوشم نيامد.
كريستينا هر دو دستش را به علامت خوشي به رانهايش زد. او همان طوري كه میخندید و به دور دستها مينگريست، با خوشي گفت:
چرا نميتانه...؟ مه ميتانم... اگر چه از مه زياد دور ميباشن؛ ولي ده قلبم نزديك هستن... مه شب و روز به آندو فكر ميكنم و به رفتن پيش شان دقيقه و ثانيه شماري ميكنم... فقد ده روز مانده ... سهراب ده روز بعد پیش اونها میرم. راستی تره چرا زور داده... چرا رشكيت آمده... تو خو دوستم هستي... بايد خوشي مره بخواهي.
سهراب گفت:
ني... چرا مره زور بته... تو ميداني و عشق هايت... تو آزاد هستي؛ كه كي ره دوست ميداشته باشي و كي ره ني... حالي بگو؛ كه دومي كي اس... مه عشق و محبت اولي تره ميشناسم... دومي ره نام بگي.
كريستينا به او نگريسته با خوشحالي گفت:
بچه هوشيار...ً! آفرين...! بگو كيس...؟ محبت اولي مه كيس... بگو...؟ تو که دانستی به مه بگو... مه از شنیدن نام او خوش میشم... مه دیوانه وار به او عشق میورزم... شب و روز به او فکر کده و محبت مه نسبت به او روز تا روز زیاد و زیاد تر شده میره... اگه نام اوره از زبان تو بشنوم... بسیار خوشم خات آمد. حالی لطفاً بگو... بگو که محبت و عشق اولی مه کی اس...؟
سهراب دست او را به دستهايش گرفت؛ تـنـش داغ شد؛ گرمي در تمام وجودش مستولي گشت. او در حالی که دستهای کریستینا را با دستهایش میفشرد، به چشمان او نگريست. كريستينا از حرکات دور از انتظار سهراب، با تعجب و اضطراب به او ديد. سهراب با صداي خفه و لرزان گفت:
تو بگو... او هر دو ره نام بگي... نام هر دو عشق خوده به زبان خود بگو... مه هم از شنیدن نام عشق اولی تو لذت میبرم... بگو دگه... معطل نشو... مره زیادتر به انتظار نگذار.
كريستينا با خنده گفت:
_ عشق دومي مه جان اس... او جان و روح مه اس... میدانی سهراب...! مه اوره چقدر دوست دارم... به خاطر او ميتانم جان خوده بتم. اوبسيار قندول و زيباس. عشق و محبت اولی مه پدر دوست داشتنی جان اس... مه اوره هم بسيار دوست دارم... ما هفت سال پيش عروسي كدیم وجان ما پنج ساله اس... حالي فهميدي سهراب...! حالی ده باره زنده گی مه همه چیز هاره دانستی...؟
سهراب حك و پك ماند. او دست كريستينا را رها ساخت و كمي از او دور شد. جملات كريستينا چون چـكـش در فرق سرش فرود آمد. در تنش سردي احساس كرد. از جايش برخاست و چند قدم از سنگ دور رفت. با انگشتان اشكهاي جاري شده از چشمانش را سترد. وقتی به خود مسلط گشت، دور خورده به سنگ نزديك شد. سهراب در حاليكه به زمين مينگريست و لبخند تلخ در لب داشت، به كريستينا گفت:
بيا بريم... شام شده... دوستهايم پريشان خات شدن.
کریستینا با هیجان گفت:
حالی تو هم از خانواده خود به مه بگو... از عشق و محبت خود قصه کو.
سهراب که تمام تـنــش میلرزید، با تأثر گفت:
بریم... حالی بریم؛ که ناوقت شده... مه روز دگه بریت قصه میکنم.
لحظه یی بعد هر دو پهلو به پهلوی همدیگر از تاریکی تپه به سوی چراغ های روشن کاغوش ها روان شدند. هر دو سکوت اختیار نموده و در اندیشه های شیرین و تلخ خود شان غرق بودند.
پايان
عشق جاويدان نوشته محمد هاشم "انور"
در كاغوش، چهارچپركت دومنزله گذاشته شده است. پنج سربازملبس با لباس نظامي درچپركت ها نشسته و درپاهايشان موزه ها با بند هاي بسته شدهء آن ديده ميشوند. آنها سرگرم تماشاي يك فلم هنري درتلويزيون گذاشته شدهء کنج اتاق در بالای میزمقابل شان، اند. دوسرباز ديگر با لباسهاي نظامی و پا های برهنه بالاي چپركت هاي منزل دوم درازكشيده و فلم تلویزیون را نیز تماشا ميكنند. سرباز هشتمي لباس و بوت نظامی را از تن كشيده و با زیر دریشی، به زير روجایی دراز کشیده است. اوسهراب نام دارد و ظاهراً درحالت خوابیدن است. سهراب از مدتی بدینسو به تماشای پروگرامهای تلويزيون شوق و علاقه نشان نمیدهـد؛ از گپ زدن با رفیقان اتاقش زود خسته شده و گوشه نشينی را اختیار کرده است؛ كم گپ زده و تبسم در لبانش به ندرت ديده ميشود؛ در هر وقت روز و شب چرتي بوده و در تخيلاتش غرق میباشد. او خیلی خوش دارد؛ که اخبار و مجله مطالعه كند و يا چرت بزند. اودر وقت انجام دادن این دوحالت خیلی لذت میبرد. یکی از هم كاغوشي هاي او در حين خواندن يك آهنگ در فلم، صداي تلويزيون را ذریعهء اداره کننده پايين نمود. او به رفقایش چشمك زده صدا زد:
ادامه مطلب
چی کار کنیم سربازیه دیگه آدم نمی تونه همیشه آژ کنه البته ببخشید ازاین ببعد انشاء الله درخدمت خواهم بود.
عاشقان عيدتان مبارک باد » همنوا با رسول الله (ص)، روز عيد غدير با نوای «علی ولی الله»

واقعه غدير حادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود. غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند. غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است.
آرى غدير يك سرزمين نيست، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب.
ادامه مطلب
این بار فقط به افتخار فرارسیدن عید قربان آپیدم !
همچنان مطلب خاصی ندارم فقط یک سری اومدم بهتون
عیدو تبریک بگم وازدربارخداوند لایزال استدعا دارم همه سال
وماه تون عید خوشحال ُ مسرور ُ عاشق وچه ......................
یه غنچه زیبا زندگی می کرد
زندگی آرومی داشت
تا اینکه یه روزی یه بلبل زیبا اونو دید و نشست کنارش
بلبل بهش گفت تو چه زیبایی
تنت مثل مخمل می مونه
حتی خارهای شاخه هاتم قشنگه
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن
غنچه که تا اون موقع تنها بود از حرفای بلبل شاد شد
خندان شد و باز شد
تبدیل به یه گل شاداب شد
تا اینکه بلبل پرواز کرد
و رفت کنار گل دیگه ای نشست
گل حیرت زده شد
نمی دونست چی شده
سکوت کرد
اونقدر غصه خورد تا پر پر شد و مرد
از اون روز تا به حال دیگه هیچ محبتی رو باور نکردم
ازاولین روزم که تو نظام رفتم برای تون تعریف کنم یادمه روز 9/9/1382 بود که بعد ازهزارجنجال بدبختی شامل دانشکده ارتش شدم ازیک بابت خوشحال واز بابت دیگر یک کم ناراحت :
ادامه مطلب
ایمروز مطلب خاصی ندارم فقط می خواهم برای دوستانم که نظر دادند یه چیزی رو بگم
قابل توجه ویبلاگ دختران بجنوردی (ما۳تا خفن )
دوستان نظر دادن که من چرا سر نمی زنم ونظر نمیدم باید بگم من هرروز مطالب تون رو می خونم ولی نظرات را شمامحدود کردید که نمی تونم نظر بدم ودرضمن من انترنتم محدوده یاهو باز نمیشه که ازطریق میل براتون نظر بدم اگر به وبلاگ من سرزدین حتمآ بخونید وبگین کجا نظرمو بنویسم .
بابا شما خیلی خفن هستید !
درضمن برای دوستان بگم درآینده نزدیک من خاطرات دوران سربازی ام رو ازاول تا به الان رو می نویسم شاید مورد استفاده دوستان قرار بگیره والان تو این روز ها مشغول ترتیب کردن همان مطالب هستم
به امید روزهای خوب وخوش
خودش میدونه
_____________@__@@_____@
____________@@_@__@_____@
___________@@@_____@@___@@@@@
__________@@@@______@@_@____@@
_________@@@@_______@@______@_@
_________@@@@_______@@______@_@
_________@@@@_______@_______@
_________@@@@@_____@_______@
__________@@@@@____@______@
___________@@@@@@@______@
__@@@_________@@@@@_@
@@@@@@@________@@_____
_@@@@@@@_______@_____
__@@@@@@_______@@_____
___@@_____@_____@_____
____@______@____@_____@_@@
_______@@@@_@__@@_@_@@@@@
_____@@@@@@_@_@@__@@@@@@@
____@@@@@@@__@@______@@@@@
____@@@@@_____@_________@@@
____@@_________@__________@
_____@_________@_____
_______________@_____
____________@_@_____
_____________@@_@_____
______________@@_____
______________@_____
اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
ايينه ي نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ کوه ساران
اي جويبار جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : به روزگاران مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان کرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمه ي محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي ست آواز باد و باران.....

